ورزش و دیگر هیچ
بلاخره بر تنبلی و رخوت حاصل از سفر فائق آمدم و رفتم اسمم را در یکی از باشگاههای شهر نوشتم. البته این همان پارسالی نیست و به نظر میاید که امکانات بهتری دارد، از جمله سونا، تعداد بیشتری دستگاه و اینکه تا ساعت 11 شب باز است. اولین کلاسی که رفتم در واقع حرکات رقص بود و باید موزون و ریتمیک میبود ولی راستش من خیلی خوشم نیامد از کل کلاس و مردد بودم که اسمم را بنویسم یا نه. تا اینکه رفتم کلاس بعدیش که یوگا بود .یک خانم فرانسوی نسبتا مسن معلممان بود و لهجه با مزه ای داشت. همه ر ها را ق تلفظ میکرد و کلی باحال بود. اینطور شد که تصمیم گرفتم که اسمم را در باشگاهشان بنویسم. مدیر موسسه اگر میدانست لهجه این نوئل خانم چه تاثیری دارد کلی بهش پاداش میداد.
دوباره باید سعی کنم که وزن کم کنم. یکی از نتایج ایران رفتن هم چاق شدن بود که خوب البته دور از انتظار هم نبود با دستپخت عالی مامان و بس که من در آن چند روز غذاهایی را که اینجا گیرم نمیامد خوردم. خلاصه که هر چی توی این پنج ماه اخیر برای مراسم عروسیمان در ایران وزن کم کرده بودم همه اش برگشت.
ایران 2
خانه کجاست؟ حدود چهار سال و نیم است که اینجا هستم ولی هنوز به هیچ جایی تعلق ندارم. هنوز خانه، خانه ام در تهران است و خانواده، خانواده ام در ایران هستند. سفر سه هفته ای ایران به یادم آورد که هنوز ریشه هایم را کجا میتوانم پیدا کنم. چرا هر روز صبح قبل از هر کار دیگری اخبار مربوط به ایران را چک میکنم و هزاران چرای دیگر. میدانم که در جایی که ریشه دارم خوشبخت نخواهم بود و میدانم اینجا هم ریشه هایم را پیدا نخواهم کرد.
گاهی فکر میکنم ای کاش کمتر خودخواه بودم و پیشرفت و آزادی فردی خودم را در اولویت قرار نمیدادم. آنوقت امکان داشت این حس عدم خوشبختی که در هر دو حال وجود دارد به برقراری ایرانی بهتر بیانجامد
ایران 1
ایران
برگشتم از ایران. سه هفته برای ارزیابی دوباره ایران، کشورم، زمان خوبی بود. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد تغییر غیر قابل تصور پوشش و نوع مانتوهای خانمها بود در مقایسه با پنج سال پیش. مانتوهای کوتاه، رنگارنگ و گوناگون. باید بگویم که خوشحالم از این همه تنوع و آزادی در انتخاب حتی اگر به سادگی انتخاب مانتو؛ خوشحالم. گمان میکنم که اگر زنان کشورم با حرکتی آرام و جهت دار و در طول زمان توانسته اند این عرف جامعه را تغییر دهند، حرکتهای دیگری نیز ممکن است.
میدانم که همین چند روز پیش عده ای دیگر در پاسخ درخواست کمترین حقوق انسانیشان در میدان هفت تیر به دست عده ای دیگر از همین زنان دستگیر و مورد خشونت قرار گرفته اند ولی هنوز خوشبینم و فکر میکنم اگر تغییراتی که در همین پنج سال در ایران صورت گرفته ادامه پیدا کند، روزی شاهد به دست اوردن حقوق انسانیمان خواهیم بود. ممکن است سالها به درازا بکشد ولی باید به خاطر داشت هیچ حرکت فرهنگی بزرگی در هیچ کجای دنیا به راحتی و در کوتاه زمان به دست نیامده است. عده زیادی زندگی معمول و نرمال خود را فدای دستیابی به چنین آرمانی کرده اند تا در نهایت به خواستهای خود دست یافته اند، نگاه کوتاهی به انقلاب فرانسه یا جنبش سیاهپوستان آمریکا خود مثالهایی از اینگونه اند.
نکته دیگری که قابل توجه بود در این سفر، ضعف فرهنگی شدید توده مردم بود و این تا زمانی که من در ایران زندگی میکردم و نمونه دیگری برای مقایسه وجود نداشت برایم به این شدت قابل درک نبود. یک مثال خیلی ساده، نوع رانندگی کردن آدمهای معمولی بود. تا آنجا که به یاد دارم در هر وضعیتی ما ایرانیان عادت داریم که کسی یا کسانی دیگر را مقصر بدانیم و خوب خدا را شکر که چنین حکومتی هم داریم که فرصت انتقاد را اساسا برایمان فراهم کرده است. در بافت جدید خیابانی تهران و تمام بزرگراهها، علائم رانندگی به وضوح و در حد استاندارد بین المللی نصب شده اند ولی دریغ از یک نفر که این قوانین و حقوق دیگران در رانندگی را پاس دارد. فکر میکنم این مسئله در اشل بزرگتر و در سطح کلان به سادگی نشان میدهد که چگونه ما ایرانیان به هیچوجه حقوق یکدیگر را رعایت نمیکنیم و به راحتی مرزهای خصوصی یکدیگر را میشکنیم و حتی برای یک لحظه هم فکر نمیکنیم این خود ماییم که فرهنگسازی میکنیم، نه دولت و حکومت و یا هر گونه عوامل بیگانه دیگری. برایم بسیار عجیب و قابل احترام است که چگونه آمریکائیهای ساده ذهنی که پنج سال در کنارشان زندگی کرده ام این مسئله را به راحتی درک کرده و اجرا میکنند در حالی که مردم کشورم با دو هزار و پانصد سال سابقه فرهنگی از درک چنین مسئله ای ناتوان هستند. ایکاش روزی میرسید که تک تک ما خودمان را در ساختن فرهنگ ایرانی سهیم میدانستیم و همیشه دنبال مقصر نمیگشتیم.
به هر صورت سفر فوق العادهای بود و فرصتی بود تا بار دیگر، و با نگاهی فراتر از مرزها، خود ایرانی و کشورم را به سوال بکشم.