Tuesday, July 25, 2006

لذت رویاندن

از اوایل بهار دوست داشتم که امسال تو گلدونهای کوچک سبزیجات خانگی بکارم که بتوانیم در طول تابستان حتی اگر خیلی کم از سبزیهای طبیعی استفاده کنم و بیشتر از آن از بوی خوب و بهشتی سبزیهای تازه لذت ببرم ولی بعد سفر ایران پیش آمد و وقتی برگشتم دیگر مطمئن بودم که وقت کاشتن دانه ها گذشته و دیر شده است. در ضمن کلی کارهای تحقیقیم هم بود که باید انجام میشد

تا اینکه یکروز حدود یکماه پیش که با چند تا از دوستانمان رفته بودیم برای شنا در رودخانه کلیتور لیک، یکیشان بهم گفت که به تشویق و برای همراهی دوستش رفته باهاش در باغچه وای ام سی ای دانشگاه بادمجان، گوجه فرنگی، خیار و چند تا سبزی دیگر کاشته است. من هم که به خاطر از دست دادن فرصت کاشت دانه سبزیجات که اوایل بهار است کلی ناراحت بودم متوجه شدم که هنوز هم فرصت هست و میشود به جای دانه، نشاء خرید و کاشت. خلاصه با کلی ذوق و شوق دو تا نشاء گوجه فرنگی خریدم و یک گلدان. جریان کاشتن نشاهای گوجه در گلدان خیلی هیجان آور و جالب بود. بعد از آن هم چون من ریحان خیلی دوست دارم چند تا هم دانه ریحان در گلدانم کاشتم. از آنروز یکماهی میگذرد و من الان حدود ۶ تا گوجه فرنگی نرسیده و چند تا ساقه ریحان کوچک دارم

خیلی آرامشبخش است روزهایی که بعد از کلی پای کامپیوتر نشستن و برنامه نویسی، از دانشگاه میایم و به باغچه کوچکم سر میزنم تا رشد این سبزیهای کوچک و گوجه ها را تماشا کنم. چند روز پیش که مقداری از ریحانها را داشتیم میخوردیم حس عجیبی ذاشتم که چطور این برگهای کوچک با آن بوی بهشتیشان از آن دانه ها و یک مقدار خاک و آب ایجاد شده اند

یک چند تا عکس از ریحانها و گوجه های نرسیده میگذارم اینجا



Thursday, July 06, 2006

خيانت، چرا؟

تلفن زنگ ميزند. دوستی از آنور خط ميگويد ايميلت را چک کردی؟ ميگويم نه. مگر چه شده. طاقت نمياورد و ميگويد ديدی قضاوتت درست نبود..... و ماجرای دوستی ديگر را ميگويد که چگونه دوست دختر آمريکاييش در حاليکه هنوز با او بوده است در سه ماه گذشته با دوست ايتالياييمان همخوابه شده است. دوست ايتاليايی که هر روز در خانه او آمد و رفت دارد، اوقات بسيار زيادی را با هم ميگذرانند و يکديگر را دوست ميدانسته اند

باورم نميشود. بيش از هر چيز به اين فکر ميکنم که چطور ميتوان با دوست دختر ديگری رابطه مخفيانه داشت و هر روز در چشم آن شخص نگاه کرد و خود را يک دوست جا زد. فکر ميکنم اين دوست ما اکنون چه حس فريبخوردگی غير قابل توصيفی دارد

فکر ميکنم چطور ميتوان اينطور بازی کرد؟ و اصلا چرا؟ مگر نميشود خيلی راحت گفت که همه احساساتت به آن شخص تمام شده است و نميتوانی بيش از اين بمانی؟

آيا همه اينها برای اين است که به خودمان ثابت کنيم که خيلی خوبيم، آدمهای زيادی دوستمان دارند و خواهان زياد داريم؟ مگر زير پا گذاشتن و به لجن کشيدن کسی که ساليانی با او بوده ای، در نهايت به معنی له کردن بخشی از خود آدم نيست؟ بخشی که در آن سالها با حضور آن فرد خاص در آدم شکل گرفته است