Tuesday, February 14, 2006

روز ولنتاین

امیدوارم روز ولنتاین خوبی داشته باشید. باید یادمون باشه حتی اگر هنوز نیمه گمشده مون رو نیافته ایم میتونیم عشقمون رو به یک همنوع به ساده ترین وجه اهدا کنیم و احساس خوشبختی کنیم

Sunday, February 12, 2006

غرب زدگی

نويسنده ناشناسی به اين نتيجه رسيده که من و رضا آمريکايی شدم. به اين ميگن چوب دو سر 'طلا' شدن که البته با عرض پوزش 'گه' بيشتر وضعيت ما رو در این شرایط تفسير ميکنه. اصلا شايد اگر تو همون مملکت پرگهر مونده بودم وضعم بهتر بود چون حداقل به لطف رسانه ها نميفهميدم چه خاکی داره تو سرمون ميشه.

دوست عزيزم، من غلط بودن کل سیستم رو میدونم. اصلا همون روز فهمیدم که تصمیم گرفتم بیام اینجا ولی سوال اینه که این سیتم معیوب چطور اصلاح میشه؟ من اعتقاد دارم جوشش انقلابی دوباره در حال حاضر در کار نیست.

در ضمن اينجا داره برف بسيار زيبايی مياد و من و همسر 'غرب زده ام' هم داريم جلوی شومينه از دیدن منظره کلی لذت ميبريم.

Wednesday, February 08, 2006

گفتگو

با استاد باسواد و محترمی صحبت میکردم از کشور هند. معتقد بود که این حق ایران است که فناوری هسته ای داشته باشد و باید تا آخرش بایستد ولی به این توجه نداشت که ایران چگونه میتوانست چندی پيش حقانیت سخنش را در جامعه جهانی اثبات کند، چگونه ميتوانست هوشمندانه بدون دعوا راه انداختن، گرفتن کلی مزايای اقتصادی و با سربلندی به کارش ادامه دهد.

در پاسخ من میگفت مگر بوش میداند راه و رسم صحبت کردن را. ولی به این توجه نداشت که ایران در جایگاه آمریکا نیست، به این توجه نداشت که مردم ایران یکبار طعم جنگ و مشکلات اقتصادی را کشیده اند، اينکه نسل من با تجربه جنگ ديگر خسته ایم از اين بازيها، ما نميخواهيم دوباره شاهد باشيم که ساخت ساختمانی* در پلی تکنيک چيزی بيش از دوازده سال طول بکشد. ما خسته ايم از از دست دادن نيروهای مملکتمان در جنگ. ما به دنبال رفاه، رشد و بالندگی در آرامش هستيم.

به اين توجه نداشت که ايران منفورترين کشور دنياست و بوش که اينبار ميداند هزينه جنگ چقدر است چه حريه نابی در دسترس دارد که ديگر کشورها را عليه ايران بسيج کند.

* لازم به توضيح است که من از سال ۶۶ هر روز سر راه مدرسه از خيابان رشت رد ميشدم و فکر ميکردم اين ساختمان چرا هيچگاه ساخته نميشود تا اينکه در نهايت چند ماه پيش از فارق التحصيل شدنم از دانشگاه در سال ۷۷ اين ساختمان افتتاح شد.

Monday, February 06, 2006

خواب

دیشب خواب بدی دیدم. خوابی که حکایت از نامردمی میکرد، از بی پناهی و وحشت، ازغمی عمیق و باورناکردنی، از سردرگمی. دیشب به خواب دیدم مردان جوانی را که از شدت گرسنگی غذایی از دست و پا و سر کودکان معصوم را در صفی طویل به انتظار نشسته بودند. انگار روز محشری را که بارها در مدرسه به من یاد داده بودند و سر به هوا ازش گذشته بودم در خانه ام، در ایرانم میدیدم. میدیدم لحظه ای را که به غفلت در خانه مان باز مانده بود و هزاران دزد قصد دریدن حرمت خانه مان را داشتند. و من ناتوان از بستن در به روی این دزدان از درد به خود میپیچیدم، فریاد میزدم و اشک میریختم و چه بیهوده بود چون در آن وانفسا کسی نگران من نبود، کسی صدای مرا نميشنيد

خواهرم معصومانه با مردان در صف عشوه گری میکرد و نمیدانست که آنها در انتظار خوردن غذایی از کودکان هستند. و من به خود میپیچیدم و کاری از دستم بر نمی آمد. آخر خواهرم نمیدانست که آنها در صدد دریدن حرمت خانه مان هستند و من نمیدانستم پدر و مادرم را در کجا جستجو کنم خانه را چگونه حفظ کنم و آن مردان جوان نمیدانستند که غذایشان از چیست. دیشب به خواب میدیدم که چیزی را که هر ثانیه با تمام وجود درانتظارش هستم به دست آورده ام وچندین خارجی در مراسمی غافلگیرکننده با شادی و هیاهو دارند به من اهدایش میکنند و در حالیکه دیگران در حال عکس گرفتن و انداختن مدال بر گردنم هستند من به سختی میگریم و منتظرم که هرچه زودترتمام شود و برگردم به جستجوی عزیزانم

ديشب تمامی غم دنيا را در خواب ديدم و امروز از صميم قلب آرزو ميکنم که اينهمه فقط در حد خواب باقی بماند و هيچکدام از مردم کشورم حتی گوشه ای از آنرا تجربه نکنند