Tuesday, September 26, 2006

واقعيت ترسناک

دیشب رفتم فیلم
"The awful truth"

را دیدم. در سال ۱۹۳۷توسط مک کاری ساخته شده بود و یکی از فیلمهای به یادماندنی تاریخ سینما در بخش کمدی است. فوق العاده فیلم جالبی بود. با اینکه در۷۰ سال گذشته و در فضای آن سالها تهیه شده بود هنوز هم کلی خنده دار بود. فیلم در واقع داستان طلاق یک زوج و کشمکشهای بین آنها بود

Monday, September 25, 2006

روزگار قهوه ای

اصلا روزگار خوبی ندارم. نمیدونم چرا یه چیز به این بی اهمیتی برام اینقدر بزرگ شده. خوب نشد که نشد نباید همه زندگیمو که متوقفش کنم. اینها رو منطقی میدونم ولی یه حس تنبلی و بی مسئولیتی اساسی بهم میگه آویزون این بهانه بشم و هیچ کار مفیدی انجام ندم. از صبح هم که قهوه خوردم و این حالت اسفناک همیشگیم بعد از خوردن قهوه دیگه داره حالم رو اساسی به هم میزنه. حالا در حالتی دارم اینجوری خودم رو عذاب میدم که امروز صبح بهترین خبر آکادمیکم رو گرفتم و با این سواد پبزوریم ریوور مقاله.... هم شدم (البته با کمک و پیشنهاد استاد خودم و اون یکی استادم در اربانا). میدونم افتخار بزرگیه ولی فقط دلم میخواد استفراغ کنم. میخوام مثل ترم دو و سه دانشگاهم تو ایران دوباره بزنم به سیم آخر و بیخیال درس و زندگی آکادمیک بشم. میخوام برم فرانسه دوباره، چقدر به من نزدیک بود این کشور، چقدر آزادانه بود زندگی. دلم میخواد برم بنشینم کنار رود سن یا فقط راه برم توی پاریس. اصلا چرا اومدم اینجا که همه چیز باید رو برنامه باشه؟ آخه من کی تو زندگیم آدم منظمی (مهندس) بودم که این دفعه دومش باشه؟ امروز با بیشرمی از میتینگ جیم شدم، کارهام رو تحویل ندادم، دانشگاه هم نرفتم و میخوام فقط برم سر کلاس فیلم امشب. اصلا همش تقصیر اون مدرسه فرزانگان آشغاله که هفت سال استعداد همه مان رو میخواست در فقط دو رشته خلاصه کنه. آخه شاید من اگر همون باستانشناسیمو خونده بودم اینقدر هی چند سال یه بار نمیخواستم بزنم زیر همه چیز

حالم از این مردک ترک عوضی هم به هم میخوره. پاک اعصاب نداشته ام رو از دیشب تو مهمونی دکتر هفلین به هم ریخته

Wednesday, September 20, 2006

دردسر

کلی نوشتم از این روزها و همش پاک شد

یعنی نایجل این کار را فرستاده؟ من که هنوز نمیتوانم باور کنم انجام شده ببینم فردا چی میگه

Wednesday, September 06, 2006

روزهای خوب

امروز برنامه ام جواب داد و سوال تزم را حل کردم. خیلی احساس خوبی دارم

یک کار جدید در دنیا انجام دادم. حالا میتوانم بگویم که ارزشش را داشت که به این دنیا بیایم و زندگی کنم

با نیلوفرم یک بحث اساسی ایمیلی را شروع کردیم. امیدوارم بتوانم تجربیاتم را بدون هیچ پیش قضاوتی منتقل کنم

رضا برای جودی ریفل در مورد کار پیانیست کوچک ایمیل فرستاد. امیدوارم همه چیز تا آخر خوب پیش برود


Tuesday, September 05, 2006

بينظمی

اینقدر کارهای جور و واجور و عقب مانده و جلو مانده دارم که دارم گیج میشوم. بعضیهایشان را هم یادم میرود که باید تحویل بدهم و خیلی بد میشود جلوی مردم و به خصوص استادهایم. از این یادآورنده های کامپیوتری و اینترنتی هم بدم میاد. باید یک کاغذ بردارم همه کارها را رویش بنویسم و یک لیست تهیه کنم با زمان تحویلشان تا بیشتر از این آبروریزی نشده است