توپ

از دیشب دائما به تو فکر میکنم. به روزهای کودکی که تا ته دنیا شاد بودم و در خانه تو روی رختخوابهای گوله شده در یک گوشه با بقیه بچه ها بالا پایین می پریدیم. احتمالا برای عید دیدنی پیشت آمده بودیم تا یکی از اون ده تومانی های نوی نوروز را بهمان بدی. همانهایی رو که از بازنشستگی مشت علی هر ماه بهت میدادند تا محتاج کسی نباشی. میدانی اون ده تومانی ها را بیشتر از هزاریهایی که از بقیه میگرفتم دوست داشتم.
یاد اون انباری که یک در کوچک به اتاقت داشت میافتم. انباری کوچکی پر از راز و رمز برای ذهن کوچک من و پر از بقچه ها و بسته های ریز، مثل خود مهربونت خاله ریزه دوست داشتنی من. مامان میگفت شوهرت، مشت علی از باسلیقه ترین باغبانهای شهر بوده است و با هم خوشبخت بودید. بعد از رفتن او چه تنهایی کشیدی در آن اتاق زیر زمین. هنوز اون دوتا پنجره ای که از کوچه به بالای اتاقت باز میشد یادم هست. هر وقت با بابا ماشینمان را یک جایی توی خیابانهای کنارتئاتر شهر پارک میکردیم که بیاییم پیشت، دوست داشتم اول از آن پنجره ها ببینمت. نمیدانم چقدر سخت بودند اون سالهایی را که در تنهایی گذراندی. حتی برای مراسم تدفینت هم تنها بودی بانوی مهربان و صبور. یادم نمیرود اون روز سرد زمستانی را که فقط من و بابا و دو تا از پسرهای شیرین خانم و دکتر برای به خاکسپاریت حضور داشتیم. خواستم بدن معصوم و بی دفاعت را موقعی که تطهیر میکنند ببینم و به همراه بقیه برایت نماز بخوانم. آری فقط ما چهار نفر بودیم، بقیه گرفتار بودند. میدانم که چون بچه ای از خود نداشتی اینقدر تنها بودی ولی نمیدانم آیا اگر بچه ای هم بود این اتفاقات می افتاد یا نه.
این روزها مرتب به تو فکر میکنم. به خاطر نمی آورم آن روز سرد کی بود که برای همیشه آن خانه قدیمی پشت تئاتر شهر را ترک کردی ولی شاید یکی از همین روزهاست که به تو فکر میکنم. نمیدانم چه چیزهایی هنوز باقیست، حتی نمیدانم آن خانه قدیمی هنوز هست یا آن هم دیگر امروزی شده است ولی تصویر تو با همه صداقت و بیگناهیت در ذهن و روح من نقش بسته، خاله ریزه عزیزم.