دلگیرم
مدت زیادیست که سپری گشته.......
و دیگران نه همراهی که در لجنمال کردن اهتمام میکنند......
دلگیرم
اين دعواهای وبلاگی که هر از گاهی به اوج ميرسد بيش از پيش من را به اين نتيجه ميرساند که همه مشکلات سياسی، اقتصادی و اجتماعی ما در سطح کلان و مملکتی ناشی از فقر فرهنگی توده مردم ماست. عدم احترام به عقايد و نگرش ديگران اصليترين مشکليست که حتی در بين طبقه به اصطلاح روشنفکر ما، به طور مثال وبلاگنويسان، وجود دارد. به طور مثال در هند بيش از يک ميليارد انسان در کشوری با بيش از ۲۲ زبان رسمی و ۹ مذهب در صلح و آرامش زندگی ميکنند در حاليکه در ايران با وجود يک مذهب ( اکثريت غالب) و يک زبان رسمی ۶۰ ميليون انسان مرتب در حال اعتراض به يکديگر، ارائه راهکردهای جديد و بی ارزش کردن دستاوردهای پيشينيان و خلاصه زدن توی سر و کله هم هستند. اين مسئله شايد در مقياس کوچک مهم نباشد ولی وقتی در مقياس مملکتی مطرح ميشود در نهايت باعث ميشود قدرت در دست کسانی قرار گيرد که کفايت اداره مملکت را نداشته و با بيخردیشان کشور را به سوی چنين معضلی که امروزه شاهد آن هستيم سوق دهند.
ای کاش کسی در اين ميان به فکر اصلاح فرهنگی توده مردم ايران بود چون تا هنگامی که اين معضل وجود داشته باشد با وجود اينهمه وبلاگ فارسی و نسخه پيچيدن برای يکديگر شاهد هيچگونه اصلاح سياسی و اجتماعی در سطح کلان نخواهيم بود و روز به روز در سراشيبی بی بازگشتی در جامعه جهانی ره خواهيم سپرد.
هفته پيش يکسری مدرک برای سفارت فرانسه فرستادم ببينم ميتونم برای تابستون ويزا بگيرم. حالا بگذريم از اينکه بايد کلی مدرک از اينور اونور جمع ميکردم از جمله نامه از شرکت بيمه ام که من رو در مسافرت هم تا حداقل ۳۷۰۰۰ دلار بيمه ميکنند و دو تا نسخه از هر تقاضانامه و عکس و هزار چيز ديگه، چون اهل خاورميانه هستم!!! از روز دوشنبه هم هر روز از سفارت فرانسه بهم زنگ زدند. روز اول مشکل اين بود که چرا بليط هواپيمام تاريخش با رزرويشن هتلم فرق داره. روز دوم هم آقاهه ميگفت شماره آخر کارت اعتباريم رو ننوشتم که عجيب به نظر مياد چون من همه چيز رو ده بار چک ميکنم که اشتباه نباشه. خلاصه ببينيم چی ميشه بعد از اين همه تماس بيا و برو.
يه چيز ديگه هم اينه که من جديتر تصميم گرفتم از وزنم کم کنم. يه روز در ميون هم ميرم ورزش ولی تا حالا که اونقدری تاثير نداشته. کلی طول ميکشه تا آدم يه پوند کم کنه، من هم ديگه اونقدری وقت ندارم.
از ديروز کلی دلم ميخواهد بنويسم. از همه چيز، کلی حرف تو دلم قلمبه شده که به هيچکس نميشه گفت. خيلی وقتها فکر ميکنم بزرگترين موهبت که درد دل يه دختر با مادرش هست رو به کلی از دست دادم اينجا. دليلش هم خيلی واضحه اگر يه روز زنگ بزنم و درددل کنم مامانم برای هميشه فکر ميکنه که من اينجا کلا و در هر شرايطی ناراحتم و هزار مشکل دارم. در صورتيکه فقط شايد همون يکروز بوده که من از زمين و زمان شاکی بودم. الان که اينو مينويسم يادم مياد يکی از دوستهام، کوزه، هم چند وقت پيش يک چنين مشکلی پيدا کرده بود و مجبور بود خودش رو سانسور کنه.
يک مدتی هست که اصلا نتونستم درست کار کنم، تقريبا از موقعی که از کنفرانس بالتيمور برگشتم و اين ناکار آمد بودن هم روی چيزهای ديگه عصبيم ميکنه، نه اينکه حالا من خيلی آدم پرکاری هستم و اين کار نکردن ناراحت کننده است برام، نه، اون موقع هم که گرفتار بودم هی دلم ميخواست تموم بشه و راحت شم ولی مسئله اينه که يه مواقعی آدم خودش رو با کيفيت کارش تعريف ميکنه و در حال حاضر به قول اين خارجيها آی ام ساک. بگذريم زياد قر زدم. شايد به خاطر اينه که دلم کلی گرفته اين روزها.
راستی گفتم تو پست قبليم که مهر گرين کارت رو زدن توی پاسپورتم. بلاخره آزاد شدم. ميتونم مثل هر انسان آزاده ديگری برم کشورم و برگردم ، هر چند که کلی گرونه و ظاهرا همون وضع سابق برای ما دانشجوها جماعت بهتره .