روزگار قهوه ای
اصلا روزگار خوبی ندارم. نمیدونم چرا یه چیز به این بی اهمیتی برام اینقدر بزرگ شده. خوب نشد که نشد نباید همه زندگیمو که متوقفش کنم. اینها رو منطقی میدونم ولی یه حس تنبلی و بی مسئولیتی اساسی بهم میگه آویزون این بهانه بشم و هیچ کار مفیدی انجام ندم. از صبح هم که قهوه خوردم و این حالت اسفناک همیشگیم بعد از خوردن قهوه دیگه داره حالم رو اساسی به هم میزنه. حالا در حالتی دارم اینجوری خودم رو عذاب میدم که امروز صبح بهترین خبر آکادمیکم رو گرفتم و با این سواد پبزوریم ریوور مقاله.... هم شدم (البته با کمک و پیشنهاد استاد خودم و اون یکی استادم در اربانا). میدونم افتخار بزرگیه ولی فقط دلم میخواد استفراغ کنم. میخوام مثل ترم دو و سه دانشگاهم تو ایران دوباره بزنم به سیم آخر و بیخیال درس و زندگی آکادمیک بشم. میخوام برم فرانسه دوباره، چقدر به من نزدیک بود این کشور، چقدر آزادانه بود زندگی. دلم میخواد برم بنشینم کنار رود سن یا فقط راه برم توی پاریس. اصلا چرا اومدم اینجا که همه چیز باید رو برنامه باشه؟ آخه من کی تو زندگیم آدم منظمی (مهندس) بودم که این دفعه دومش باشه؟ امروز با بیشرمی از میتینگ جیم شدم، کارهام رو تحویل ندادم، دانشگاه هم نرفتم و میخوام فقط برم سر کلاس فیلم امشب. اصلا همش تقصیر اون مدرسه فرزانگان آشغاله که هفت سال استعداد همه مان رو میخواست در فقط دو رشته خلاصه کنه. آخه شاید من اگر همون باستانشناسیمو خونده بودم اینقدر هی چند سال یه بار نمیخواستم بزنم زیر همه چیز
حالم از این مردک ترک عوضی هم به هم میخوره. پاک اعصاب نداشته ام رو از دیشب تو مهمونی دکتر هفلین به هم ریخته

0 Comments:
Post a Comment
<< Home