جايی برای درد دل کردن
از ديروز کلی دلم ميخواهد بنويسم. از همه چيز، کلی حرف تو دلم قلمبه شده که به هيچکس نميشه گفت. خيلی وقتها فکر ميکنم بزرگترين موهبت که درد دل يه دختر با مادرش هست رو به کلی از دست دادم اينجا. دليلش هم خيلی واضحه اگر يه روز زنگ بزنم و درددل کنم مامانم برای هميشه فکر ميکنه که من اينجا کلا و در هر شرايطی ناراحتم و هزار مشکل دارم. در صورتيکه فقط شايد همون يکروز بوده که من از زمين و زمان شاکی بودم. الان که اينو مينويسم يادم مياد يکی از دوستهام، کوزه، هم چند وقت پيش يک چنين مشکلی پيدا کرده بود و مجبور بود خودش رو سانسور کنه.
يک مدتی هست که اصلا نتونستم درست کار کنم، تقريبا از موقعی که از کنفرانس بالتيمور برگشتم و اين ناکار آمد بودن هم روی چيزهای ديگه عصبيم ميکنه، نه اينکه حالا من خيلی آدم پرکاری هستم و اين کار نکردن ناراحت کننده است برام، نه، اون موقع هم که گرفتار بودم هی دلم ميخواست تموم بشه و راحت شم ولی مسئله اينه که يه مواقعی آدم خودش رو با کيفيت کارش تعريف ميکنه و در حال حاضر به قول اين خارجيها آی ام ساک. بگذريم زياد قر زدم. شايد به خاطر اينه که دلم کلی گرفته اين روزها.
راستی گفتم تو پست قبليم که مهر گرين کارت رو زدن توی پاسپورتم. بلاخره آزاد شدم. ميتونم مثل هر انسان آزاده ديگری برم کشورم و برگردم ، هر چند که کلی گرونه و ظاهرا همون وضع سابق برای ما دانشجوها جماعت بهتره .

0 Comments:
Post a Comment
<< Home