Monday, February 06, 2006

خواب

دیشب خواب بدی دیدم. خوابی که حکایت از نامردمی میکرد، از بی پناهی و وحشت، ازغمی عمیق و باورناکردنی، از سردرگمی. دیشب به خواب دیدم مردان جوانی را که از شدت گرسنگی غذایی از دست و پا و سر کودکان معصوم را در صفی طویل به انتظار نشسته بودند. انگار روز محشری را که بارها در مدرسه به من یاد داده بودند و سر به هوا ازش گذشته بودم در خانه ام، در ایرانم میدیدم. میدیدم لحظه ای را که به غفلت در خانه مان باز مانده بود و هزاران دزد قصد دریدن حرمت خانه مان را داشتند. و من ناتوان از بستن در به روی این دزدان از درد به خود میپیچیدم، فریاد میزدم و اشک میریختم و چه بیهوده بود چون در آن وانفسا کسی نگران من نبود، کسی صدای مرا نميشنيد

خواهرم معصومانه با مردان در صف عشوه گری میکرد و نمیدانست که آنها در انتظار خوردن غذایی از کودکان هستند. و من به خود میپیچیدم و کاری از دستم بر نمی آمد. آخر خواهرم نمیدانست که آنها در صدد دریدن حرمت خانه مان هستند و من نمیدانستم پدر و مادرم را در کجا جستجو کنم خانه را چگونه حفظ کنم و آن مردان جوان نمیدانستند که غذایشان از چیست. دیشب به خواب میدیدم که چیزی را که هر ثانیه با تمام وجود درانتظارش هستم به دست آورده ام وچندین خارجی در مراسمی غافلگیرکننده با شادی و هیاهو دارند به من اهدایش میکنند و در حالیکه دیگران در حال عکس گرفتن و انداختن مدال بر گردنم هستند من به سختی میگریم و منتظرم که هرچه زودترتمام شود و برگردم به جستجوی عزیزانم

ديشب تمامی غم دنيا را در خواب ديدم و امروز از صميم قلب آرزو ميکنم که اينهمه فقط در حد خواب باقی بماند و هيچکدام از مردم کشورم حتی گوشه ای از آنرا تجربه نکنند

1 Comments:

At 9:27 a.m., Blogger Reza said...

عزیزم وبلاگ جدیدت مبارک باشه.
حتما اینها در حد خواب باقی میمونه.

 

Post a Comment

<< Home